بنام آفريدگار هستي بخش
بنام تو كه پژواك صدايت، رايحه عشق است، تويي كه يك گوشه از نگاهت تمام هستي ام را به سجده شعر بندگي مي كشاند.
برآتش تو نشستم و دود شوق برآمد
تو ساعتي ننشستي كه آتش بنشاني؟
سلام و عرض ادب خدمت همه دوستان و هم ولايتي هاي گرامي، سلام و ارادت خدمت شما خوبان و عزيزان بهتر از جان،
براي تجربه و آموخته هاي زياد بايد بسيار سفر كرد. بايد ياد گرفت كه هميشه براي زندگي بهتر، تجربيات بيشتري داشته باشيم، چند روزي براي استراحت به شمال كشور سفر كردم، و هواي خوب كه نيازمند اين سفر ميباشد مهيا بود.

وقتی دلت گرفته باشه، تمام آرامش یک ساحل را هم به تو بدهند.باز هم دل تو بارانیست، خیس تر از دریا، خراب تر از امواج، نزدیکتر میشوم بوی دریا میآید، دور که می شوم صدای باران، نميدانم تکلیفم با چشمهایم و خودم چیست ؟

كاش دنيا يك دريچه داشت، پنجرهاي كه رو به دريا باز ميشد و هر وقت دلت غمگين ميشد، وقتي بار مشكلات كمرت را خم ميكرد، آنوقت از پشت پنجره به دريا خيره ميشدي، آرام و آسوده خاطره با خودت آواز ميخواندي، تا بار غمهايت كمي سبك شود، و هر وقت به سفر بروي و كنار پنجره بنشيني آدمهاي زيادي مي بيني؟ تازه مي فهمي كه چقدر انسانهاي ديگري هستند كه همدرد تو ميباشند، و پيدا كردن همدردها باعث ميشود كه درد ها را با صبوري بيشتري تحمل كني؟

دیروز غروب در ساحل پرحسرت و غمگین قدم میزدم، عابران بی تفاوت از کنارم
سکوتم را لگد میکردند. زیر هجوم افکارم، كوچههاي تنهائيام را كه پرازخاطرات بود را آرزو کردم، کاش یکی از این عابران، همان رهگذران كوچهاي بودند.كه من انتظارش را ميكشيدم، اما هر چه خيره شدم هیچ نگاهی آشنا نبود. جز عاشق تنهايي كه زير لب براي خودش آواز ميخواند. گاهگاهی دلم میگیرد، بیشتر وقته غروب، آن زمانى که خدا نیز پر از تنهاییست و اذان در پیش است، من نيز سجد شكر ميگذارم براي لطفتش كه به من عاشقانه زيستن را عنايت كرد با همه دردهايش ،؟

رفت عمرم بر سر سوداي دل وز غم دل نيستم پرواي دل
دل به قصد جان من برخاسته من نشسته تا چه باشد راي دل
خواب شب بر چشم خود كردم حرام تا ببينم صبحدم ، سيماي دل
آن جهان يك تابش از خورشيد دل وين جهان يك قطره از درياي دل

آهای تویی که یاد و خاطره ات را در کوله ای ریخته ای
و از کوچه پس کوچه های ذهنم میگذری؟
در کوله ات را محکم تر ببند !!!
تمام کوچه پس کوچه های ذهنم پر شده از یاد و خاطره تو …
هر چقدر که جمعشان می کنم تمامی ندارند !!!
لااقل کمی آرام تر دور شو، تا گمشده هایت را پس بدهم
خاطراتت روی دوشم بد جور سنگینی می کنند !!!

دروغ ميگويند كه مغز فرمانده است، دل كه بگيرد، مغز هر چه فرمان دهد تا دل رضايت ندهد. هيچ چيز درست نميشود. كه نميشود ، نه دستي حركت ميكند و نه كاري از پيش ميرود. دلت كه پا به پايت باشد. مغز كه مغز است، خدا هم براي خوب شدن حالت پا در مياني مي كند...؟
من هميشه بر اين بارور بوده ام كه حتي از يك روز زندگيام هم پشيمان نباشم، روزهاي خوب شادي بخشند و روزهاي بد تجربه آور، روزهاي بدتر درس ميدهند و روزهاي بهتر خاطره آورند، يه وقتهاي توي زندگي يه اتفاق كوچك تورا سالها درگير خودش ميكند و همه آن سالها درگير همان چند دقيقهاي هستي كه خوشحال شده اي، تجربه هميشه به داد انسانها رسيده، اين رسم زندگي است.
خداوندا"
دستهايم خالي است و دلم غرق در آرزوهايت،
يا به قدرت بيكرانت دستانم را توانا گردان،
يا دلم را از آرزوهاي دست نيافتني ات خالي كن،
خداوندا"
دنياي آشفته درونم را كه تها از نگاه تو پيداست› با رحمت مهربان خود آرام كن،
تا وجود داشتن و بودنت را به زيبائي احساس كنم،
خدايا چون شقايق ها كه از شبنم هواي عشق مي گيرند،
و چون گلهاي نيلوفر كه بي پروانه مي ميرند،
به ما هم عاشقي آموز....
الهي چون اقاقي هاي بي تاب شب باران ، مرا بي تاب خود گردان ...







این وبلاگ پر از خاطراتی است که شاید برای هر خواننده ایی جذاب و خواندنی نباشد.