به نام خدای مهربان، بنام آفریدگار و خالق همه زیبائیها
سلام و عرض ادب خدمت شما خوبان و سروران گرامی، دورود بر هم ولایتی های دوست داشتنی و ماندگار
خدای مهربانم ...مشتاقانه از تو میخواهم آنقدر به من، دوستانم و عزیزانم ایمان و توکل عطا بفرما که هر چه برایمان مقدرساخته ای را با جان دل بپذیریم.... و آنقدر شجاعت و ایمان عطا بفرما تا نومیدی و رنج را از خود برانیم...
بی تو تمام سال برایم برگ ریزان پاییز است . و هر برگ که می افتد خاطره ایی را یادآور می شود!
من اگر پاییز بودم تمام عاشق های دنیا را، در دلشون نور خدا را پرتو افکن می ساختم. تا با آمدن فصل عاشقی غم داشتن عشق آرامشی به آنها عنایت شود. من به تمام عاشق های دنیا برگ های زرد و نارنجی فصل را تقدیم می کنم، طراوت زیبای باران را به دل های پاکشان هدیه می دهم. اما پاییز همیشه، پاییز است و فصل عشق بازی با رنگ های خدا ...!
مهر که شد بار سفر بستم به جایی که دنیا مرا ارزانی خویش ساخت، آنقدر رفتم تا به کوچه های کاهگلی رسیدم، به همان کوچه بن بستی که وقتی درب حیاطش را باز می کنی، عطر مادر و صدای پدر به ناخواسته اشک بر چشهایت روان میسازد. جایی که راه رفتن، بزرگ شدن، عاشق شدن و زندگی کردن را به من آموخت. آنجایی که پاییز می آید و هیچ نبینی، نه بارانی و نه برگ ریزانی، نه امید دیداری و نه خدانگهداری! دل چه را بهانه خوشی کند که در آن تنگ حوصله سر ریز می شود. اما دست من اگر بود بویت را به باد می سپردم، تا باد ببرد تا هرجا در خاطری،خاطره ای دل انگیز، زیر باران عبور ممتد زمان بیدار شود و از عشق بازگو نماید. بار این فراق سالهاست شب و روز بر دوشم سنگینی میکند. اما من که رنج و محنت عاشقی را سالهای زیادی است بردوش خسته و رنجورم می کشم، پاییز که می شود دانه بی جان برگ ها توی حیاط مرا یاد مادر می اندازد، جارویش را بر می داشت و برگ ها را جمع می کرد و گاهی هم ناله سر میداد که دیگر پیر شده ام، دوباره برمی گشت و با تمام وجود نگاهش می کردم و جان تازه ای می گرفتم . اما دیگر باید ...؟
قبل از آنکه از آن پله بالا بروم، از شوق دیدار مادر قطرات اشک به همراه بغض تنهایی مرا در خویش رها می ساخت. از حیاط خارج میشوم و از کوچه پس کوچه های کاهگلی عبور می کنم و خودم را به جایی که مادر آرام گرفته است می رسانم، آنجا می نشینم و با خاطری آسوده همه خاطراتش را مرور می کنم. کلی که حرف می زنم و فاتحه می خوانم تا بیشتر برایم دعا کند، در کنارش پدر خوابیده است آرارم دستم را روی سنگ سفیدش که چند نوشته دارد می گذارم و فاتحه می خوانم، آرام که شدم خودم را به میدان آبادی می رسانم، کنار جوی آب می نشینم و برای خودم حرف می زنم، باید گاهی در این آبادی غریبه شوی! تا بتوانی حواست را جمع کنی و لذت ببری از آنچه در کنارت می گذرد. اما من که نتوانستم این کار را انجام دهم. یک حیاط خلوت و پاییز و برگ ریزانش و دفتر خاطراتم ....چه خلوتی شود این خلوت و سکوت ...چه تنهایی هایی شود تنهاترین تنهائیم ... می دانی در تنهایی و سکوت این شب ها باز هم در خاطرم نقش می بندی؟ هر چند که سالهاست قصه من و پاییز همین است .؟
یک عمر به دنبال مقصد دویدم، بی آنکه بدانم، زندگی را به دیوار آویختم!
ازتبار مهربانی اند دختران مهر! کنارشان تمام غم هایتان مثال برگ های پاییز می ریزد. از خود بی خود تان می کند. برخلاف زمانه یک رو دارند گاهی هم رگ؟ دل هایشان اما شیشه ایی ست! زود ترک برمی دارد مواظب حرف هایتان باشد. رفاقت با آنها ته ندارد. یا می مانند تا آخر یا از همان اول بی خیالتان می شوند.باید حواصتان به این مهری ها باشد. این ها نوبرانه پاییز هستند.
ز غصه هزاران قصه دارم ، ولی پیش که خوانم؟ با که گویم؟ قصه تنهائی هایم را .....
و خدا در همین نزدیکی هاست خدا نگهدار
این وبلاگ پر از خاطراتی است که شاید برای هر خواننده ایی جذاب و خواندنی نباشد.