سه شنبه یکم بهمن ۱۳۹۸ - ۷:۸ ب.ظ - ابوالفضل فراهاني -
بنام خداي يگانه و دوست داشتني، بنام خالقي كه همه هستي از اوست،
خدايي كه شور و عشق را زمينه ساز مهرباني ساخت.
سلام و عرض ادب خدمت همه دوستان و مرور كننده گان وبلاگ، سلام خدمت هم ولايتيهاي گرامي و عزيزاني كه هرگز فراموش نمي شوند. سلام خدمت شما خوبان و سروران گرامي كه هميشه محبت داريد و اظهار لطف ميكنيد. تشكر از همه شما گراميان و دوستان خوب، اين افتخار براي من تا ابد باقي خواهد ماند.
از اينكه هميشه دركنار من هستيد ممنونم، زمان هميشه مرورگر خوبي است، و كمك كرده تا به رنجها و هجرانها عادت كنم، صبور باشم، زمان هميشه ياد داده كه چه كساني بايد ارزش واقعي داشته باشند،هر چند خيليها در مرور زمان بارها رنجاندند، اما در اين زمانه ي مصلحتها، منفعتها، كسالتها، بيحوصلهگيها، اگر كسي در كنارت ماند، بدان فرشته اي است از سوي خداوند براي آرامش تو، وقتي دچار هجران سخت، روزهاي بي تحمل و شبهاي تيره شدي، آنوقت آن فرشته، آن دوست خوب، برايت چند خط مينويسد، با يك تماس حالت را خوب ميكند، اگر بود، اگر داشتيد، روي چشمانتان نگهش داريد كه روزگار، روزگار رفتن است و نماندن، اين تقدير و سرنوشت است كه خوبان، در مسيرش شايد سالهاي زيادي طول بكشد اما يه روز، مي فهمي كه هنوز هست، و دل گرم مي شوي به بودنش ...!
حالا تازه ميفهمي كه دل به دل راه دارد،شايد با خيال تو بيدار نشود،در هواي تو هم نفس نكشد، اما تو بي قرار ديدن و بي تاب شنيدن هستي، آنوقت، بقدري دلتنگي از سرو كول ثانيههايت بالا ميرود، كه تمام روزها و شبهايت را شانه به شانه در خواب و بيداري قدم ميزني، عاشقانههاي غروب را تماشا كرده، و با خيالش به خواب ميروي...!
گاهي بايد براي خودت يك دوست انتخاب كني، يك نفر كه تا ابد بماند، يك نفر كه گاه و بيگاه حالش را بپرسي و حالت را خوب كند، بايد يك نفر محرم اسرارت باشد، يك نفر كه بتواني همه نا گفتههايت را برايش بنويسي و بخواني، رفيقي خوب، سنگ صبور روزهاي سخت، روزهايي كه دلت گريه ميخواهد، پر شدي از رنجهاي روزگار، از بيقراريهاي تكراري، خسته از حرفهاي بي تحمل، كلمات بله و يا نه؟ يك نفري كه با بودنش پير شوي...! گاهي وقتها تمام دار و ندارم ميشود مرور خاطراتم، مرور روزهايي كه هميشه مثل كتاب توي خورجين، ترك دوچرخه ساده جواني ام همرام هست! حالا كه سنگ صبورم شده، يه جايي دور، نزديك خانه خاطرات جوانيام، آنهم با يك جسم بي جان و بي روح، و ياد آور قول و قرارهايي كه به نتيجه نرسيد.
اما نميدانم، دلم سرحال است يا نه، خيال ميكنم دورغ ميگويم، شايد هم خواب باشم اما ديگر دلم ميخواهد، رفيقم كمكم كند تا از او هجرت كنم، كمكم كند تا شفا يابم، ديگر دردم درمان نميشود، احساس ميكنم بيقراريهايم بي پايان است، اگر ميدانستم، دوست داشتن خطرناك است، هيچ وقت دلم را به داشتنش خوش نميكردم، اگر پايانم را ميدانستم هيچ وقت آغاز نميكردم! دلتنگ تو شدم،اين دلتنگي بسيار اندوهگين است، كمك كن رها شوم، به من ياد بده ريشه هاي عشق، مهرباني چگونه خشك خواهند شد، چگونه ميميرد اشك در كاسه چشم، به من ياد بده چگونه دل ميميرد و شور وشوق خود كشي ميكند؟اگر توان آن را داري از اين دريا بيرونم بياور، من شنا كردن نياموختم و هرگز نمي خواهم شنا گر باشم ...!