به نام آفريدگار هستي، به نام آنكه جان مي دهد به امانت، خدايي كه هميشه هست؟
سلام و عرض ادب خدمت همه دوستان و رفقاي خوبم،هم ولايتي هاي عزيز كه هميشه در كنارتان بودن را دوست داشتم، دوستان خوبم اين يك قصه واقعي است، برايتان تعريف ميكنم تا شايد آرامشي باشد براي قلب شكسته و رنجورم، ؟!
ساعت حدود 13/29 دقيقه عصر روز يكشنبه مصادف با هشتمين روز محرم بود كه با شور و شوق سوار ماشين شدم و به سمت آبادي حركت كردم، با مادرم تماس گرفتم، آخرين تماس تلفني من و مادر بود، گفتم به غروب ميرسم، درجواب گفت تنهايي، گفتم بله، ادامه داد كه شام برايت آبگوشت درست ميكنم، گفتم كه حسين نيز شب مي آيد. از صدايش شادماني را حس كردم، وقتي رسيدم آبادي رفتم مسجد، مراسم تعذيه حضرت علي اكبر بود. مادر به ديوار مسجد تكيه داده بود. برگشتم دوربين را از پشت ماشين بياورم براي گرفتن فيلم، مشهدي صادق حيدر گفت مادرت رفت، برگشتم از مسجد خارج شدم، مادر با ديدن ماشين دوباره به مسجد باز گشت، وقتي مشاهده كردم مادر آرام آرام به سمت مسجد برگشت، رفتم داخل مسجد، بغلم كرد بوسه بارانم نمود، آخرين باري بودكه دستانش گرمش را دور سرمحلقه كرد، آخرين بوسههاي يادگاريش را روي صورت خسته و رنجورم براي هميشه باقي گذاشت! آخرين فيلم يادگاري مادر را نيز گرفتم كه با پاي خسته به وسط مسجد جهت دادن صدقه روانه شد. مراسم تمام شد. براي آخرين بار سوار ماشين شد و به سمت منزل حركت كرديم، خوشحال بود، گفت نه نه حسين كي ميآيد؟ گفتم عصري ميرسد. توي حياط با هم خيلي حرف زديم،گفت براي فردا جلوي الم چيزي گرفتي ؟ گفتم نه مادر ميروم فرمهين ميخرم، گفت نه شكلات دارم، آخرين غروب از راه رسيد آماده شدم بروم مسجد براي خواندن نماز، گفت مادر نماز را امشب خونه بخوان، آخرين نماز را در كنار مادر خواندنم، براي آخرين بار سفره با صفاي شامش آماده شد . آبگوشت، سبزي، پياز، نان با غذاي بي نظير آماده شد. كنار مادر من و اخوي كوچكتر(حسين) بوديم، خلي با هم حرف زديم، مادر مسافر كربلا بود. گفتم مادر رفتي حواست بيشتر به خودت باشد. اخوي گفت آنجا با حاج خانم( همسر حاج عبدل خدابيامرز) جر و بحث نكني، مواظب بچههايش نيز باشي آنها با ابوالفضل خيلي صميمي هستند. خواهشا ارتباط را قطع نكني، مادر براي آخرين بار خنديد و گفت نه خيلي هم با آنها خوبم،ابوالفضل هم اينقدر نگران نباشد؟ سفره جمع شد و آماده شدم براي رفتن به كوچه، گفت من مي روم تعذيه گفتم مادر تعذيه نيست، گفت مي روم مسجد، براي آخرين بار در آن خانه خاطرات نگاهش كردم و رفتم كوچه، تاريكي همه جا را احاطه كرده بود. خنكي هواي روز هاي آخر تابستان كاملا احساس ميشد. جلوي مسجد با جواد مشهدي صادق ايستاده بودم، با جواد خيلي خوب بود گفت برويد مسجد، بحث شام آبگوشت شدو سينه زني مسجد، از آنجا به سمت مسجد حركت كرد با احد مشهدي حاج آقا و عيسي خان خوش و بش كرد و رفت داخل مسجد، براي آخرين بار ديدمش كه از جلوي مسجد آهسته با قلبي خسته عبوركرد. نيم ساعتي كوچه بودم و رفتم منزل براي استراحت؟ خستگي چند روز گذشته آزارم مي داد. توي خانه چندين ساله ام براي استراحت آماده شدم، جايم را انداختم و دراز كشيد، گوشي ام زنگ خورد. محمد علي حاج ابوالفضل تماس گرفت، گفت منزل رضا مشهدي ابوالفضل هستم بيا آنجا چند دقيقه اي ، گفتم كه خسته ام مي خواهم استراحت كنم، گوشي را قطع كردم، دوباره تماس گرفت، گفت چاي آتشي است، گوشي ام را برداشتم به سمت منزل مشهدي ابوالفضل رفتم، شايد كمتر از ده دقيقه طول نكشيد كه اخوي ( حسين) تماس گرفت و گفت زود بيا! صدايش گرفته بود خيلي ترسيدم با عجله و دوان دوان به سمت منزل حركت كردم، وقتي وارد حياط شدم ديدم جسم به جان مادر جلوي آشپزخانه سافتاده و سرش روي پاي اخوي است، چشهايش بازبود نگاهش كردم گفتم مادر، حسين گفت تا پله بالا آمد و يكدفعه افتاد. دوباره نگاهش كردم براي آخرين بار نگاه كرد و چشهايش را بست، هر كاري كرديم نشد؟ كه نشد؟ كه نشد؟ خيلي زود پايش سرد شد. اورژانس آمد مرد آمدند. دستانم را به آسمان پرستاره دراز كردم و گفتم يا حسين، يا قمربني هاشم، اما جوابي نشنيدم، مادرم در انتهاي كوچه بن بست ياس، در منزل قديمي، در نيمه شب تاسوعاي حسيني، زير آسمان صاف و پر ستاره، دركناردو فرزند پسر،با قلبي خسته و رنجور، دلي پر از غصه، سينه اي پر از حرف هاي نگفته، با هزاران خاطرات تلخ و شيرين براي هميشه از اين دنياي فاني به ديار باقي پيوست؟ روحش شاد و يادش گرامي.!

مادر یعنی زندگی، مادر یعنی عشق، مادر یعنی مهر
مادر یعنی فرشتهای که با اشکت، اشک میریزد و با خندههایت میخندد. مادر یعنی فرشتهای که نگاهش به تو است و با هر لبخندت، زندگی میکند. مادر یعنی فرشتهای که موهایش برای بزرگ کردنت سفید میشود و به تو میگوید: «پیر شوی مادر، درد و بلایت به جانم...» مادر یعنی فرشتهای که صبح که خوابی آرام میز صبحانه را میچیند تا وقتی بلند شدی زندگی را لمس کنی. مادر یعنی فرشتهای که شبهایی که غم داری یا مریضی تا صبح بالای سرت مینشیند و نگران است. مادر یعنی فرشتهای که وقتی موقع کار میگویی خسته شدم؛ با اینکه پاهایش درد میکند میگوید: «تو بشین مادر من انجام میدهم...». مادر یعنی فرشتهای که هیچوقت باور نمیکنی مریض شود یا پیر شود چون همیشه و توی هر حالتی به روی تو لبخند میزند. مادر یعنی فرشتهای که طاقت دیدن اشکهایش را نداری. مادر یعنی همه زندگی؟!
***

ﻣﺎدرم! هیچوقت ﺑﻪ ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ ﻋﺎﺩﺕ نمیکنم. ﭼﻘﺪر ﺧﻮﺏ بود ﺍﮔر ﺁﻏﻮﺵ مهربانت را ﺩﺍﺷﺘﻢ. هنوز هم هرجا نامت را میشنوم؛ به لرزه میافتم. هرجا مادری را با فرزندش میبینم؛ زیر لب میگویم: من هم روزی مادر داشتم. من هم روزی گرمای وجودش را داشتم.
مادرم! کاش میدانستی که این روزها بیشتر از گذشته به وجودت احتیاج دارم... اما میدانم تو هنوز هم پیش خدا واسطه حل مشکلات من هستی. این اطمینان را از آرامش قلبم دارم.
امروز با شاخه گلی سرخ و دستانی لرزان به دیدارت میآیم. این اشکهای من از سر دلتنگی است. دلتنگی برای بوسه زدن بر دستهای مهربانت. کاش بودی. امروز دلم آتش گرفت و دوباره جای خالیات را حس کردم. میدانم جای تو خوب است و فرشتههای آسمان امروز را برایت جشن میگیرند. آخر میدانم که بهشت زیر پای توست. کاش فقط امروز نگاهت را داشتم.خدایا کاش فقط یک بار دیگر آغوشش را داشتم.
و خدا در همين نزديكي هاست خدا نگهدار

این وبلاگ پر از خاطراتی است که شاید برای هر خواننده ایی جذاب و خواندنی نباشد.