شنبه پنجم مهر ۱۳۹۹ - ۴:۴۲ ب.ظ - ابوالفضل فراهاني -
بنام خداي مهربان، خدايي كه خالق همه زيبائي هاست.
پاييز كه شوق رسيدن است آمد.تا ميزبان عشقمان باشد. اكنون تمام اين درختان جواهرات خود را پيشكش قدمهاي تو ميكنند و اين سرماي از راه رسيده جاي نگراني ندارد. اما تو كه نباشي نه شوقي و نه پاييز آمدنش فايده اي دارد.
سلام و عرض ادب خدمت دوستان و سروان گرامي،
سلام و خسته نباشد خدمت خاطره سازان كوچههاي آبادي من،
سلام خدمت هم ولايتيهاي دوست داشتني و فراموش نشدني
خاطره حرف عجيبي است، برايم انگار، شايد هم، من از اين خاطرهها ميترسم، ترسم اين است كه يك شب به سراغم بيايد، يك شب تلخ و خنك پاييزي كه تنها كنار پنجره نشستم و كوچههاي خلوت و بي عابر را مينگرم، اما من از خاطرهها ديوانه ترم، من شبهايم سالهاست به انتظار گذشته، من كه با خاطرات غريبه نيستم، اما اگر خاطرهها معترضند كه گاهي هم من را ترسانند، ميگذارم كه همه خاطراتم سمت من حمله ببرند. دل من هم به همين خاطرهها خوش شده است! نبود اين خاطرهها كافي نيست كه دليلي باشد يادت از دل برود...!
زندگي حكمت خداوند مهربان است. چند برگي را تو ورقي خواهي زد و مابقي را سرنوشت...!
من براي دوست داشتن كسي هيچ وقت نشانه اي نداشتم، نشانه ام دلم بود. دلي شكسته و رنجور كه هرسال به وقت پاييز آزارم ميدهد. شايدبايد يك عمر بگذرد سالها از اين پاييزها بيايد، دلها شكسته شود، انتظارها پايان نرسد،باد و باران باشد، تو باشي و خاك، تو باشي و كوچه هاي سرگردان و همه از كنار تو عبور كنند. چقدر دير متوجه شدم كه زندگي همان روزهايي بود كه منتظر بودم، اما زيباترين لحظات زندگي آنجاست كه خداي مهربان ناممكنها را ممكن مي سازد. كه حتي فكرش را هم نميكني كه اين بزرگترين لذت دنياست.
راستش من هر چي دارم از اين خاطرات، از اين پاييزهاي ماندگار، از اين روزهاي عاشقانه به پاي زندگيام ريختم تا مرگ نتواند چيزي با خود ببرد. و چه تلخ است علاقه اي كه عادت شود، عادتي كه باور شود. باوري كه خاطره شود و خاطره اي كه درد شود ...!
ميگويند نخستين عشق كه در شباب جواني وجود انسان را فرا ميگيرد هرگز فراموش شدني نيست و آتش سوزننده آن عقل و دين انسان را پايمال ميكند، من ميگوييم كه عشق از نخستين روز تا واپسين دم حيات اين بشر را چون شمعي فروزان زنده نگه ميدارد، نشاط و شادماني به او ميبخشد. دل بي عشق انسان را به ديار جنون ميبرد و بلاي دل صاحبدلان عشق است! و تماشاي قد سرو مانند يار، ولي همين بلامستي دل انگيزي دارد كه شايد از سرچشمه حيات ابدي فرو زندگي خاصي را گرفته و منعكس ميكند، آن كه براي يك بوسه معشوقه وفادار جان ميدهد. كساني كه هستند درخشندگي نور زندگاني جاوداني را درلبان سرخ فام زيبايان جهان احساس ميكنند. تو نيز از سرچشمه حيات چند نوشيدهاي و گرنه چگونه ممكن است كه تا اين حد فرو زندگي حيات جاوداني از صورت زيبايت بتابد.
زندگي متن عميقي دارد ميدانيد؟ شايد نتوانيم به آن پي ببريم، گاه يك عمر حسرت گفتن يك راز دل، جان به سر ميكند، قسمت تلخ معما اين است ما هم انگار در اين بازي سخت سسب ماندن حسرت هاييم... چه بسا اشخاصي همچو ما نيافتند كه بگويند راز دلشان را ... و در اين چرخه بي رحم چه سرگرداني ...
و خدا در همين نزديكي هاست خدا نگهدار