بنام خدايي كه خالق همه بودن ها و نبودن هاست!
به نام نامت و با توكل به اسم اعظمت،
سلام خدمت دوستان و رفقاي گرامي، سلام به سرزمين مادري و سرزمين مهر و عشق، سلام به دلهاي مهربان و دوست داشتني، اميدوارم هميشه روزهاي قشنگ تا آخر عمرتون يادتون نره، سلام خدمت هم ولايتي ها و خاطره سازان روزهاي خوب آبادي من!
تشكر از دوست و رفيق خوبم مجيد دايي محسن اسد كه لطف كردند از تكزاس امريكا پيغام گذاشتند هر كجا هستند عرض ادب و ارادت دارم، آرزوهاي روز خوب را از خداي متعال خواهانم.
دوستان و رفقاي عزيز: همه ما تا زنده ايم، بين اوقات غم و شادي تاب ميخوريم، درست مثل گذشت روزگار كه بر محور شب و روز تاب ميخورد، البته نا گفته نماند اين دنياست كه ما را بين غم و شادي تاب ميدهد. تا ياد بگيريم چگونه به تعادل برسيم، ما چه بخواهيم و چه دوست نداشته باشيم غم و شادي به نوبت فرا ميرسند، لذا بايد هنگام شادي با فروتني و هنگام غم با اميد، اما خوشا به حال كسانيكه رفقا و دوستان خوبي دارند. محرم اسرار روزهايي كه بتواند با گرمي حرفهايشان محكم خود را نگه دارند! محبت گوهر گرانبهايي است كه در برخي از قلبها روي آن خاكستر نشسته است، اين پوشش تا نخواهي شايد سالها هم پنهان ميماند، پس دريغ نكنيم؟

بايد بروم،
دلتنگ كه ميشوم، به بيابان خاطراتي كه تك درختي را در دامن خود پرورانده است، را پيدا ميكنم، آنوقتهايي كه دلم خيلي تنگ ميشد، تنها ميشدم، كنارش مينشستم و درد دل ميكردم از رنجهايم ميگفتم، و بعد مشتي خاك روي آن ميريختم تا مبادا رهگذر نا محرم از اسرارم با خبر شود.
يكي خاطراتش را دود مي كند، يكي ديگر دلتنگي هايش را، و ديگري خودش را؟ بي آنكه خودش بداند.!

دلتنگم!
گفتني هايم همين قدر كوتاهند و همين قدر عميق...؟
رفيق و محرم اسرار حقيقي كسي است كه وقتي در كنار تو نيست، و هميشه از تو دور است، حتي فكر كردن به او و آنچه كه از خاطراتش باقي مانده است، مهر و محبتي كه ارزانيت نموده است، سرماي وجود تو را از بين ميبرد و حال تو را خوب ميكند.
من كه داغ فراغ را با رنج و محنت به دوش كشيده ام، من كه اندوهگين از روزگار و مردمانش هستم، شبهايم همراه درد است تا بيدار بمانم و از پشت پنجره خيالم مهتاب را تماشا كنم، دلتنگي برايم ديگر خيلي دشوار نيست، چون سالهاست اين كوله بار را بر دوش ميكشم، يك وقتهايي دلتنگم، اكثر وقت ها هم دلتنگ تر...؟ اما دوست داشتن رنج واقعيتها را كم ميكند!

خاطره بازي با خاطرات روزهاي خوب!
غروب در شهر غريب و پر از رنج هاي دشوار و بي تحمل هنوز آماده دلبري نشده بود. آسمان صاف بود و گاهي چند تكيه ابر سفيد زيبايش را دو چندان ميكرد. دلم را روانه روزهايي كردم كه همه اش انتظار بود. روزهايي كه روزگار مرا بيرحمانه از آنجا به دياري غريب هدايت كرد، دور شدن از خاطرات و كوچههايي كه بوي عطر محبت و مهرباني را با طلوع خورشيدش ارزاني ميكرد. اما دلم با همه بيقراريها، روز و شبهايش را در خيال و روياهايي كه وصالش سخت بود ميگذراند، قطرات اشك وقتي باران ميباريد و ياد كوچههايش كه بوي خاك ميداد را ارزاني گونههاي خسته و رنجورم ميساخت، دلم بيتاب ميشد براي قدم زدن و نشستن در كناري درختي كه سايه اش داغ وجودم را خنك مينمود. اما در پس تمام آن نا اميديها، يك ساعتي آرام گرفت، غروب براي دلبري آماده شد، حسرتهايي كه سالهاي زياد مرا در خود رها ساخته بود، مثال خواب سحري كمي آرامم كرد، حالا شاكر لطف خداي مهربان شدم كه مرا زير سايه اش ساعتي پنهان ساخت، تا كمي از درد و رنج، محنت و غم مرا رها سازد. همه تنهائيهايم را با تنهاترين همراه ساخت، ساعت كه تمام شد كناري نشستم و در خيال همه آن آرزوها خدا را شاكر شدم، دلم ميخواست در آن غروب گوشي را به سمت مادرم بگيرم و بگويم كه دلم برايت خيلي تنگ شده است، دلم ميخواست اين غروب ماندگار و فراموش نشدني را با خندههاي مهربانش تقسيم كنم، نميخواستم همه رازهاي بر ملا شده را كه محرم اسرار شنيد او نشنيده باشد؟ اما قطرات اشك به همراه بغضي عجيب دوباره دلتنگيهايم را به سراغم آورد. و مجال همه چيز را از من دريغ كرد، اما به قول دوستي كه ميگفت: روزگار است كاريش نميشود كرد.
خدا در همين نزديكي هاست خدا نگهدار
این وبلاگ پر از خاطراتی است که شاید برای هر خواننده ایی جذاب و خواندنی نباشد.