بنام آفريدگار هستي
سلام و عرض ادب و احترام خدمت همه دوستان و رفقاي گرامي
پاييز ثانيه به ثانيه نزديك مي شود.
يادت نرود اين جا كسي هست كه به اندازه تمام برگ هاي پاييز
برايت آرزوهاي خوب دارد.
امروز خاطراتم را سوزاندم! اما بوي خوش هيزمش بيقرارم كرد... خيلي با شتاب گذشت كودكيهايم، با آن دوچرخه قراضهاش كه برايم كلاسي داشت و در كنار دوستان، هم كلاسيهاي دوران تحصيل، كاش هميشه پنچر ميماند، آدم بايد يه "تو" داشته باشه كه هر وقت از همه چي خسته و نا اميد شد، بهش بگه : مهم اين كه تو هستي، بيخيال دنيا! دلم را كه مرور ميكنم تمام آن از آن توست، فقط نقطهاي از آن خودم هستم، و روي آن نقطه يك ميخ ميكوبم و قاب عكس تو را ميآويزم ... هر وقت دلت برايم تنگ شد؟ هر وقت خواستي مرا قضاوت كني؟ كفشهايم را به پوش، راهم را ادامه بده، دردهايم را بكش و سالهايم را بگذران.؟ بعد حق داري قضاوتم كني! هميشه يادت باشد: يك رفتنيهايي هست كه تمام شعرهاي دنيا را به پايش بريزي بر نميگرد. جاي پايت در كوچهها هيچ وقت پاك نميشود هر روز تازهتر ميشود. من و اين كوچهها با پوست و خاك تجربه كرديم روزهاي عاشقي را؟ اما يادمان باشد يه چيزهايي هست كه حقمان نيست و اين قانون حق را اشتباهي تصويب كرد.
چه نماز باشد آنرا كه تو در خيال باشي
تو صنعم نميگذاري كه مرا نماز باشد

و روزهاي عاشقي پاييز، مدرسه، كوچههاي خاطرات همه و همه ذهنم را درگير كرد. هركس در دلش كوچهاي دارد كه بعد از سالها هنوز خاطراتش چنگ ميزند گلويش را، ميشكند بغضش را، وقتي در آن كوچه قدم بزني، باران ببارد، پاييز باشد، تنها باشي، آنوقت آماده ميشوي براي گريه كردن، مرور خاطرات خوب كه سالها كوله بارش همراهت بوده باشد، بسيار سخت است، سختتر ميشود زماني كه داغ فراغ بهترين رفيق زندگيات (مادر) هم دامنگيرت باشد. آنوقت همه آدمهاي كنارت غريب ميشوند، هيچ وقت شايد نفهمند كه تنهايي ها به چه معنا، هركس به گوشهاي خلوت گزيده با ياري، همدمي و بيكسيها را دوا نباشد. یک لحظه خودم را در کوچهای پاییز زده دیدم، یک عمر عاشق پاییز شدم فصل طلایی من، زیباترین فصل سال در برابر چشمهای من دراین کوچه باغ پاییزی، اگر بیاحساس هم باشی، این فصل رویایی تو را به اوج احساس خواهد برد. حالا من هستم و قلب پر احساسم و یک دنیا برگهای طلایی از آسمان میبارد برگ، بر روی زمین ریخته، یک دریای برگ دنیا میدرخشد در پادشاه فصلهای سال، آسمان طلایی است، وای که غروب پاییز چه رویای زیباییست، خورشید در لابلای برگهای طلایی و میدرخشند. درختان مثل جواهری در قلب پاییزی دنیا، دلم میخواهد غرق شوم در دریای برگهایی که بر روی زمین ریخته، در زیر این دریا، به خواب میروم مثل یک رویا،...

خواب پاییزی من، صدای خشخش برگها، چه عاشقانه است درد و دل برگهای خشکیده با هم. دلم میخواهد این کوچه باغ پاییز زده که در آن قدم گذاشتهام بی پایان باشد، آنگاه که قراراست به پایان آن برسم از دنیا وداع گفته باشم، تا تنها پاییز را ببینم، دیگر نمیخواهم رهگذری را ببینم که بر روی برگها پا میگذارد و قدر پاییز را نمیداند. ببین که پاییز چه فصل زیباییست، کشیدن تصویر پاییز حتی در توان یک نقاش ماهر هم نیست؟


این وبلاگ پر از خاطراتی است که شاید برای هر خواننده ایی جذاب و خواندنی نباشد.