یکشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۸ - ۸:۱۵ ق.ظ - ابوالفضل فراهاني -
بنام آفريدگار هستي، خدايي كه خالق همه زيبائي هاست
سلام و عرض ادب خدمت شما عزيزان و سروران گرامي
سلام خدمت شما خوبان و هم ولايتي هاي فراموش نشدني
من گمان ميكنم هركسي در ته دلش يك باغي دارد كه پناهگاه اوست، هيچ كس از آن جا خبر ندارد.كليدش فقط در دست صاحبش است، آن جا، آدم هر تصور ممنوعي كه دلش ميخواهد ميكند! عشقهاي محال، هر آرزوي ناممكن و هر خواب و خيال خوش، هر چيز نشدني، آن جا شدني است: يك بهشت - يا شايد جهنم، خودماني و صميمي كه هر كس براي خودش دارد. اين باغ آندروني چه بسا از ديد باغبانش هم پنهان است اما يك روز و يك جوري آن را كشف ميكند.
پاييز هميشه با همه زيبائيهايش، كه رنگ هاي خالق در طبيعت انسان را مدهوش ميكند اما پاييز كه مي آيد حالا بايد بداند كه اندوه و دلتنگي هايمان نظاره گر باشد. و خوب مي داند پيش از آمدنش چه بسيار در خويش فرو ريخته ام از غم فراق؟ غربت شانه هايمان در گذر تند باد روزگار آنگونه در خويش گسسته كه هرگز ياراي قد كشيدنمان نخواهد بود. پاييزي در اوج غربت روزگار و بي هيچ زمزمه اي فرو ريخته ايم غريبانه و پر تكرار...پاييز فصل خاطرهها، دركوچه هاي پر هياهوي آبادي من، سال هاست كه اين غم چند برابر مي شود. و انسان ها در اين روزهاي غمگين و سخت بيشتر به هم نيازمند هستند. به قول دوست صميمي و عزيزم كه محبت ، محبت مي آورد! و چه خوب كه هواي همديگر را در اين روز هاي خنك و برگ ريزان داشته باشيم. حالا آسمان شب هاي پاييزم حسابش با همه سال هاي عمرم فرق دارد، بغض مي شود در آسمان پر ستاره كه بوي خاك باران خورده اول صبح حكايت از آن دارد.
بي چاره دل كه غارت عشقش به باد داد،
اي ديده خون ببار كه اين فتنه كار توست،
دوستان و ياوران هميشگي، اين روزهاي غمگين و سرد با از دست دادن بهترين ياورم و سنگ صبورم، روزها برايم سخت و شبهايش دردآور شده است، غم فراق مادر، يعني رنج و مصيبت كه تحملش بسيار سخت است، اما درهمين سختيها رفقا و عزيزاني هستند كه برايت يك آرام بخش و مسكن ميباشند. يه روزهايي كه ساعاتش چند برابر است، اما همين رفقا با تلفن، پيغام و يا حضوري ثابت ميكنند كه رفيقند، انسانهايي نجيب و بي ادا كه در غم تو شريك ميشوند و به شما لطف و مهرباني و به خود سختي ارزاني مي كند، به نظر شما اين انسانها چند نفرند، همانهايي هستند كه شايد در سال چند بار بيشتر ملاقات نكني، اما هستند كساني كه همه عمر شما را درگير كرده و در اين اوقات تلخ، روزهاي سخت كه گريبان غم و اندوه هستي حالت را هم جويا نمي شوند. خوب اين هم جزئي از زندگي هستند.
پاييز براي من روزهايش و شبهايش پر از خاطرات تلخ و شيرين است، از روزهاي جواني كه هنوز به سن بلوغ نرسيده بودم، دوران عاشقي را تجربه كردم، به همين خاطره مسير زندگي ام خيلي تغيير كرد. از آن روزها تا به حالا همه سخنانم در كنار مادر مطرح مي شد، وقتي سفره اش پهن مي شد و بوي آبگوشت ش تا سر كوچه مي رفت آنوقت برايش از عاشقي و در انتها از درد هاي پنهانم مي گفتم، روزهايم پپر از شور و شوق بود. اما حالا كه ندارمش درد هايم در باغ دلم روي هم جمع مي شود. و اين هم از رمز و راز پنهان روزگار و تقدير الهي است؟
دل را قرار نيست مگر در كنار تو
كاين سان كشد به سوي تو، منزل به منزلم
اما سخنم در خصوص آنهايي است كه مادر در كنارشان هست، قدرش را بدانيد و او را بعد از خداي متعال پرسش كنيد، دريغ نكنيد كه دنيا دريغ مي كند، از محبتش لذت ببريد كه در نبودش شانه هايتان هميشه خاي، قلب هايتان شكسته، دلتان رنجور و تحمل مصيبت بسيار سخت و دردناك است. پس يادتون باشد فرشته اي به نام مادر ديگر نيست؟
برگرد اي بهار، كه در كوچه باغ هاي آبادي، جاي سرود شادي و بانك ترانه نيست، چادر رنگي ات بر شانه هايت دردي شد كه داغش دلم را سوزاند، جاي قدمهايت از انتهاي كوچه بن بست تا سر چشمه اميد ، چشمانم را هميشه اشك بار ساخت، صداي خنده هاي نيمه جانت ، جان را برلب رساند، هم قطارانت در ميدان آبادي در حال جولان و من ملتمس يك نگاه در ميان آنها هستم، چه كنم با غم فراق، و چگونه وداع كنم با همه خاطرات كه جوانيت خرج ناداني ام شد.
مادرم، همه اميدم، آرزوي دست نيافتني ام
تو گلي، تو ظريفي، مثل گلدوزي يك دختر عاشق كه دلانگيزترين گل را روي روبالشي عاشق خود ميدوزد. با تو بودن خوب است و بي تو بودن پشتم خالي، زانو هايم ناي رفتن ندارد،
تو چراغي بودي و من شب تير و تاريك، كه به نور تو كتاب دل عاشق تو و كتاب دل پريشان من كه خط خطي شده، كه از خطوط تن توست، خوش خوشك مي خوانم،
تو درختي، من آب، من كنارتو آواز بهاران را، ميخندم و ميخوانم؟ ميگريم و ميخوانم،
با تو بودن خوب بود! تو خوبي، تو قشنگي ،
مثل تو ، مثل خودت، مثل وقتي كه از دردهايت مي گفتي، از روزهاي سخت ،
مثل هر وقت كه بر مي گردي از كوچه به خانه ات
مثل تصوير درختي در آب روي كاشانه، در چشمان منتظرم ميرويي...!
اما سخن پاياني :
دوستان و عزيزان دل ، خوبان گرامي، در سخت ترين روزهاي زندگي ام بعد از 53 سال، داغ فراق، و مصيبت غم مادر چنان برهم زد همه افكارم كه شبها خواب پريشان و روزهاي بيقرار، حاصلش شد. اما رفقايي بودند كه شريك شدند در اين غم بزرگ و سنگ صبور شدند، شريك دردهايم شدند تا بغض گلويم بشكند، تا بگويم از درد هايم، تا كمي آرام شوم، ممنونم از لطفتون، از مهرباني هايتون، شما خوبان كه هرگز فراموش نخواهيد شد.
شب فراق كه داند كه تا سحر چند است / مگر كسي كه به زندان عشق در بند است
گرفتم از غم دل راه بوستان گيرم/ كدام سرو به بالاي دوست مانند است
فراق يار كه پيش تو كاه برگي نيست / بيا و بر دل من ببين كه كوه الوند است
ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق / گمان برند كه سعدي ز دوست خزسند است؟

خدا در همين نزديكي هاست و خدا نگهدار