بنام خداي مهربان
سرگشته چو پرگارهمه عمر دويديم
آخر به همان نقطه كه بوديم رسيديم
گفت : زندگی مثه نخ کردنه سوزنه!
یه وقتایی بلد نیستی چیزیو بدوزی،
ولی چشات آنقد خوب کار میکنه که
همون بار اول سوزن رو نخ میکنی،
اما هر چی پخته تر میشی، هر چی
بیشتر یاد میگیری چجوری بدوزی،
چجوری پینه بزنی، چجوری زندگی کنی،
تازه اون وقت چشات دیگه سو ندارن.
گفتم : خب یعنی نمیشه یه وقتی
برسه که هم بلد باشی بدوزی، هم
چشات اونقد سو داشته باشن که
سوزن رو نخ کنی؟
گفت: چرا، میشه، خوبم میشه
اما زندگی همیشه یه چیزیش کمه.
گفتم چطور مگه؟
گفت : آخه مشکل اینجاست، وقتی
که هم بلدی بدوزی، هم چشات سو داره،
تازه اون موقع میفهمی
نه نخ داری، نه سوزن
👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻
🌹 روزهاي آخر بهار بود، در كنار دوستان خوب و با صفا چند روزي را با خاطرات مرور كرديم، يه شب بيادماندني و دور همي ، يه وقتهايي دوستان خوب كه حسرت ديدارشان آزارت ميدهد. دوست داري كنارشان باشي، درد و دل كني، تا كمي از فشار زندگي و رنجهاي ناخواسته رهايي پيدا كني، شايد كم اتفاق بيفتد كه دور هميها با صفا باشد. اما وقتي تقدير رقم ميخورد كنار هم بودن خلق ميشود. آن وقت بهترين دقايق زندگي ميشود. خوبي اين رفقا به اين است كه محرم هم ميشوي و قصه هاي تلخ و نانوشته ات را در ميان ميگذاري، كمي آرام ميگيري، شب خاطرات همه اينها را رقم زد. گرفتن فيلمها و عكسهاي يادگاري كه آن حسرت را دوا ميكند.

در زندگی از چیزهای زیادی میترسیدم و نگران بودم،
تا اینکه آنها را تجربه کردم و حالا ترسی از آنها ندارم.
از " شکست "میترسیدم،
یاد گرفتم "تلاش نکردن یعنی شکست"
از " نفرت " میترسیدم،
یاد گرفتم "به هر حال هر کسی نظری دارد"
از " درد " میترسیدم،
یاد گرفتم"درد کشیدن برای رشد روح لازم است"
از " سرنوشت" میترسیدم،
یاد گرفتم "من توان تغییر آن را دارم"
از " گذشته "میترسیدم،
فهمیدم" گذشته توان آسیب رساندن به من را ندارد"
و در آخر از " تغییر"میترسیدم،
تا اینکه یاد گرفتم، حتی زیباترین پروانه ها هم قبل از پرواز کرم بودند.
─┅─═इई 🌸🌺🌸ईइ═─┅─
آخرين شب بهار با دوستان خوبم مرور كرديم روزهاي خوب را، يار دبيرستاني من؟ تمام زندگي من درس جبر فراق است. و احتمال ديدن تو در آمار و سرشماري خانوادهها كه شايد احتمال دهم، دري باز شود تو براي پاسخگويي بيايي كه هنوز هم بلد نباشي بشماري؟ بپرسم در اين خانه چند نفر است، در نگاه زل بزني و بگويي: يك نفر كه نيست" و من بفهم كه هنوز هم نهضت سواد آموزي به امثال من نياز دارد. تا بنشانم براي سر مشق دوباره اي؟ زنگ تفريح تمام شد! هنوز هم، "وهم" من به قد"فهم " دوري از تو نمي رسد.
چون کویری که به دل غصه ی باران دارد
غربت خانه ی من حسرت مهمان دارد
مثل گیسوی پریشان شده در طوفان ها
هرکه آواره ی عشقت شده سامان دارد
جای خون در رگ بی حوصلگی ها حتی
دوریت داغ بزرگیست که جریان دارد
کهنه زخمی که به جان از غم دوری دارم
لاعلاجیست که با دست تو درمان دارد
بشکن آسوده و با خنده مرا حرفی نیست
بی وفا مثل تو این قصه فراوان دارد
شعر دل بستگیت گرچه کنارم هرگز...
نشد آغاز ولی نقطه ی پایان دارد!
به دلم حسرت وصل است ولی بی حاصل
چون کویری که به دل غصه ی باران دارد.
وقتي بزرگ ميشوي، كمي عاقل تر و قد ميكشي، كمي زندگي در بندت ميكند. كمي بي حوصله تر ميشوي، آن وقت كم كم ياد خواهي گرفت تفاوت ظريف ميان نگهداشتن يك دست و زنجير كردن يك روح، اين كه عشق تكيه كردن نيست و رفاقت، اطمينان خاطر، ياد ميگيري كه بوسهها قرارداد نيستند و هديه ها، معناي عهد و پيمان نميدهند. كمكم ياد ميگيري كه حتي نور خورشيد هم ميسوزاند اگر آفتاب بگيري، اما هيچ وقت فراموش نخواهي كرد كه: يك نگاه دلت را به هم ريخت، قلبت براي دقايقي از كار افتاد، هزاران روز و شب را تحليل كردي كه شايد نگاه دلت اشتباه كرده، به هركجا ميروي همراهيات ميكند. سالهاي زياد ميگذرد، درگيريهاي زندگي، مشكلات روزانه هم دليل بر فراموشي نخواهد شد، شب وقتي از خواب بيداري ميشوي براي دقايقي آرامشت بر هم ميخورد كه خواب ديدي و يا بيداري؟ يكي از همين روزها كه سخت مشغول كار هستي، برايت يك پيغام ارسال ميشود، تازه ميفهمي كه انتظار يعني چه؟ بعد تمام روزها و سالهاي سختت را از كوله بار تنهاييات بر ميداري و همراه باد به دامن روزگار هديه ميكني و چه سخت ميشود تا آنروز غروب كند و به تماشا بنشيني و زخمهاي شانههايت را مرهم زني، فرياد سرميدهي كه خدايا شكرت، كه سالها انتظار به زخم شدن شانه هايت ميارزد، و تكيههاي دل شكسته ات را با همه حرفهاي مردم دركوله ات ميگذاري و سالها تجربه انتظار را به رخ سياه روزگار ميكشي و فرياد ميزني كه هرگز فراموش نخواهي شد حتي اگر نبينمت،اگر در دورترين نقطه باشي، دل خوش مي نشينم به تقدير؟
از غمی می سوزم و ناچار سوزد از غمی
هر که را رنج درازی مانده و عمر کمی
دل که از بیم فنا چون بحر پروایی نداشت
دم به دم بر خویش می لرزد کنون چون شبنمی
گاه گویم زندگانی چیست ؟ عین سوختن
تا نمیرد شمع ، از سوزش نیاساید دمی
چشم بینا نیست مردم را و این بهتر که نیست
ورنه هر گهواره ای گوریست ، هر عیشی غمی
ای عزیز، ای محرم جان با که گویم راز دل ؟
باز نتوان گفت هر رازی به هر نامحرمی
درد بی درمان من ای کاش تنها مرگ بود
ای بسا دردا که پیشش مرگ باشد مرهمی
💗💔💗
اين ابرها را من در قاب پنجره نگذاشته ام كه بردارم، اگر آفتاب نميتابد، تقصير من نيست؟ با اين همه شرمنده توام، خانه ام در مرز خواب و بيداري است، زير پلك كابوس ها، مرا ببخش، اگر دوستت دارم و كاري از دستم بر نمي آيد.
خسته ام با تن تبدار، خدایا چه کنم؟
خم شده پشتم از این بار، خدایا چه کنم؟
همه یاران و رفیقان که بریدند از من
منم و این دل خونبار، خدایا چه کنم؟
ناله ام آتش سوزان به دل سنگ زند
با غم و ناله ی بسیار، خدایا چه کنم؟
راه تاریک و دو چشم من تنها بی نور
ره نپویم به شب تار، خدایا چه کنم؟
همه امید منی گر که برانی تو مرا
چه کنم عاقبت کار، خدایا چه کنم؟
بار دیگر به امیدی به درت آمده ام
گر برانی ز خود این بار، خدایا چه کنم؟؟؟؟
خدا در همين نزديكي هاست خدا نگهدار
















این وبلاگ پر از خاطراتی است که شاید برای هر خواننده ایی جذاب و خواندنی نباشد.