آخرين وداع با پدر
خورشيد به آرامي از لابلاي ابرها ميگذشت، انگار سفر طولاني بود گرمايش روي سفيدي برف كه زير پاي عابران له ميشد آب ميكرد. قارقاركلاغها از بالاي صنوبرهاي سر به فلك كشيده و بوي ديوارهاي كاهگلي يخ زده يه حال و هوايي داشت، كنار خندك روي پل ايستادم، توي آب چشمه زلال كه آرام بخارش از زير پل عبور ميكرد خيره شدم و گذر عمر را تماشا كردم. تصاوير روزهاي گذشته در لابلاي چهره غمزده آب كه سر به گل گذاشته بود ديدم، عشق را در گذر عمر كاملا حس كردم. دستاي سردم را توي آب گرم فرو بردم، انگار ديروز بود كه كودكي خويش را به همراه همين آب در گذر عمر انداختم شايد باورش خيلي سخت باشد وليكن چارهاي نيست سي چند سال گذشت به همين سادگي، عقربههاي ساعت حدود 9 شب را نمايش ميدهند پدري مريض و مادري دلشكسته و رنجور با چند طفل زير كرسي دراز كشيدهاند. سكوت همدم و حسرت همرهم، وقتي تقدير را مرور ميكنم اصلا باورم نميشود كه اين دنيا اين قدر آزار دهد. از دست آدمهاي توي اين دنيا كور نابلد كه خراب و خستهام كردند. سرنوشت اسير و زنجير كرده اين قلب و دل شكستهام را، در اين هواي بيكسي دوست دارم گريه كنم، شايد گلويم راحت شود و راه نفسم را باز كند. اعتماد را به بازوهايم برگرداند. درهرصورت تقدير چنين ميباشد و بايد گوش به ناقوس نداد و تحمل كرد. يه خداحافظي سخت با پدر وقتي صورتم را بوسه ميزد، گفت حلالم كنيد قطرات اشك پيرمرد گونههاي چروكيده و زخمياش را آزارداد. وقتي از جايم بلند شدم يه لحظه با خودم فكر كردم كه خداي نكرده آخرين وداع با پدر باشد دلم نميخواست بروم ولي چارهاي نبود. درمسير چهار ساعته تا ديار غربت همه فكرم پدر بود. روزها يكي پس از ديگري سپري ميشد. برعكس من اين روزها خانواده عمويم در شادي وصف ناپذيري غرق بودند و عروسي دخترشان بود. من نيز داماد خانواده بودم بايد در شاديهاي آنها شريك ميبودم كه كار بسيار دشواري بود. از طرفي هر وقت به مادر زنگ ميزدم گريه ميكرد و توانم را بهم ريخته بود. صبح زود وقتي وارد وزارت خانه شدم خبر فوت دو تا از همكاران خوبم را دادند آقاي مهندس پرنيان كه دو فرزند داشت و مهندس فرهانيه كه تازه نامزده كرده بود. روز خيلي سختي بود دفتر در غم سنگيني فرو رفت. غروب از راه رسيد وقتي مهندس را رساندم برگشتم منزل، صبح زود طبق معمول با پوشيدن پيراهن مشكي رفتم اداره همه مشكي پوش بودند هيچ كس حال كار كردن نداشت. تلفني با برادرم حسين حرف زدم و قرار شد اين هفته برويم آبادي حال پدر اصلا خوب نبود. دل شوره عجيبي داشتم، دل بيقرارم، آرام و قرار نداشت. احساس ميكردم اتفاقي بدي ميخواهد رخ دهد. عصري پس از رساندن مهندس رفتم منزل، فردا روز پنج شنبه بود قرارشد بروم آبادي و همسرم گفت شما نرو هفته بعد ميروي ؟ خيلي حالم گرفته شد شب خواب آبادي و پدر را ديدم، بيدار شدم دوباره خوابيدم در خواب ديدم كه در حرم حضرت معصومه (ع) نشستهام، خانمي كه چادر سبز بر سر داشت نزديك شد، گفت نگران نباش پدرت خوب شد. طولي نكشيد كه از خواب منقلب بيدار شدم نماز خواندم و دراز كشيدم، زمان به سرعت ميگذشت. طلوع روز 25/11/1380 مصادف با پنج شنبه بود. بر خلاف روزهاي ديگر به مادر هم زنگ نزدم، تلفني با محمد حاج عبدل و صفر مشهدي علي اصغر هماهنگ كردم برويم استخرشايد حالم كمي بهتر شود. وقتي وارد استخر ميدان بهارستان شديم با محمد حاجي رفيق قديمي درد دل كرديم، از خوابم تعريف كردم، شايد چند دقيقهاي نگذشته بود كه از منزل تماس گرفتند و خبر فوت پدر را دادند. باورش خيلي سخت بود ولي تقدير چنين رقم خورده است. بغض گلويم را ميفشرد. سريع خودم را به منزل عمو رساندم از آبادي زنگ زدند و عجله داشتند تا پدر را دفن كند. هنوز هوا روشن بود گفتم مزاحم مردم و اهالي آبادي نباشند شب سرد زمستان نگه داشتن جسم بي روح شايد مصلحت نباشد. حركت به سمت آبادي جاده خاطرات همراه غروب غمگين، قطرات اشك بي اختيار يكي پس از ديگري آرام برروي گونههاي سرد فرود ميآمد. با سرعت در تاريكي شب حركت ميكردم صداي قرآن كه از ضبط ماشين پخش ميشد سكوت را ميشكست، در ميدان قم دايي حاجي را ديدم و تسليت گفت به اتفاق حركت كرديم، زمان به سختي گذشت وقتي رسيدم پشت آبادي از ماشين پياده شدم، قبرستان تاريك با سوز سرد وحشت زده بود، به سمت قبر پدر حركت كردم روي خاك سرد نشستم، اولين شبي بود كه پدر زير خاك آرام آرميد. در تاريكي شب همه خاطراتش براي دقايقي مرور شد. پس از آن آمدم منزل، به هر طرف نگاه ميكردم صداي پدر آزارم ميداد. همه سيه پوشيده بودند مادر بغلم كرد. وداع آخر پدر كه زير كرسي بود آزارم ميداد هيچ وقت فكر نمي كرديم بدينصورت از داغ پدر با خبر شوم حالا بايد مرور كرد همه خاطرات را در حسرت بودنش، اما افسوس خوردن فايدهاي ندارد. همه تسليت ميگفتند. شب سختي بود. شب بيپدري و خوابيدن در خانهاي كه صاحبخانهاش نيست، فردا قبل از طلوع خورشيد رفتم سرخاك پدر و زيارت قبر، همه دلداري ميدادند. ولي آرام شدن بسي مشكل بود. به هر سو مينگريستي پدر آنجا بود. غروبي ديگر و شبي تلخ از راه رسيد سرماي شديدي بود. و پاياني براي همه روزهايي كه بودن را نفهميديم، غربت دل رنجورش، دردهاي بي فريادش فقر و ندارياش را با يك دنيا حسرت با آخرين نفسهايش در كوله بار خاطراتش دفن گرديد. روحش شاد و يادش گرامي
اقتباس از "كتاب ماندگارترين خاطرات من ص 153 و 154"
این وبلاگ پر از خاطراتی است که شاید برای هر خواننده ایی جذاب و خواندنی نباشد.