یکشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۸ - ۱۰:۱۷ ق.ظ - ابوالفضل فراهاني -
به نام خالق هستي و آفريدگار رنگ ها
سلام و عرض ادب خدمت همه رفقا و دوستان خوب،
سلام خدمت يكايك هم ولايتي هاي دوست داشتني و خالق خاطرات ماندگار،
سلام خدمت شما سروراني كه من را در نوشتن و ادامه داشتن ارتباط ياري ميكنيد،
عمر داره ميگذرد، خاطرهمون باشه، واقعا خاطره مون باشه؟
عشق ماننديادگاري عزيزي است، كه پستوي خانه ام نهان كرده بود.
به سفارش بامداد؟ گمشده است...
در انبوه درهم و برهم اين پستو... دراوج دلتنگي باز نمييابمش ...؟
روزهاي پاييز به انتها نزديك شد. آرام آرام پاييز هم به سر ميرسد. و هر چه دلتنگي را با خود ميبرد، اما فقط من ميمانم دنيايي از خاطراتي كه هيچ وقت فراموش نخواهد شد. بعضي ساعات و روزها هيچ وقت از ياد نميرود. خاطرات مثال فصلها نيستند؟ كه بشود به راحتي از آنها عبوركرد. پاييز آخرين زيبائيهاي خزانش را نشان چشم هاي خيس ميدهد و بارسنگين اندوه را از دوش خسته و بي گناهمان بر داشته، و ميرود. فصل ها تمام مي شوند و مي روند همچون ما كه هر لحظه در حال عبور كردن و رفتنيم، هر چند از ياد مي بريم اين رفت و آمد هاي بزرگ را...؟ حالا كه پاييز تمام شد. بايد فصل ديگري را تجربه كنيم، و راز افتادن دانه دانه برفهاي سركش را بدانيم،
زندگي هميشه آنچه زيسته ايم نيست؟
زندگي چيزي است كه در خاطرمان مانده است،
همانگونه كه به يادش مي آوريم تا روايتش كنيم؟
🥀
ای فلک ای روزگار عمر جوانی میخرم
لحظه های عاشقی بر زندگانی میخرم
رفته ایامی ز دستم بس ستمها دیده ام
می دهم دار و ندارم مهربانی میخرم
شهره ی شهرم ولی سنگ صبور غصه ام
شهرتم را میدهم من بی نشانی میخرم
میشود سالی تمام و میرسد سالی دگر
من خزان را در بهارم رایگانی میخرم
میشود موی سیاهم تک به تک رنگش سفید
پس ببین این تجربه با چه گرانی میخرم
دل نمیبندم به این دنیا که پر از حیله است
پس کنم مغلوب نفسم ٬ قهرمانی میخرم
ماندگارند شاعران در جای جای این جهان
نام نیک از من بس است پس جاودانی میخرم
پس بسوز سنگ صبور بیهوده ازعمری که رفت
ای فلک ای روزگار عمر جوانی میخرم.

گفتمش با غم هجران چه كنم؟ گفت بسوز...
گفتمش چاره ي اين سوز بگو؟ گفت بساز....

اين روزها نه پاييز را به ميهماني چشمانم، و نه ردي ازحضورش برگ ريزاني ست در وسعت خاطرهها، اين روزها آنگونه صبور...آرام... بي نگاه در خود شكستنم را به تماشا نشستهام كه پاييز در غربت تلخ و در فراق هجران حضورش را بر من ميبارد. اين روزها هوا، بيهواي حوصلهها حتي پاييز را درگمنامي فصلها به فراموشي ميسپارد. چه تلخ ميتوان گذشت از غم هجران دلبستهات در اين غربت برگريزان،
حالا در كوچه پس كوچههاي غربت آبادي در انتظار يك تعارف همسايهاي مهربان و دلسوز ميمانم، كه شب نشين قصههاي پر درد مادر بوده ، آنوقت كنارش مينشينم و نگاهش ميكنم، چاي ميريزد وتعارف ميكند اما بغض گلويم را ميفشارد و درحسرت ديدارش در افسونم، هر چه همسايه دوست داشتني تلاش ميكند حسي مادري را انتقال دهد اما چه سخت است باورش و تحملش، ...اما مهرباني از دوست تمناست؟
بايد در كوچه هاي تنهايي ام روزهاي نبودنش را شمارش كنم، پاييز هم آخرين برگ هاي فصلش را ورق ميزند، زمستان در راه است و دلم آشوب و دلواپس روز هاي نبودنت...
ايكاش ميشد روزهاي بودنت را با آخرين روزهاي پاييز ميبردي، بي شك وقتي بودي خانههاي كاهگلي گرم ميشد با تنور سرد زمستان، و همه روزهايش بهار بود و سبز،...
مادرم مهربان ترين قصه زندگي من بود؟
شهريور كه شد، روزهايش به ميانه رسيد ...ديگر تا هميشه شب ها و روزهايم بي ماه و مهر گذشت از كنارم، همه روزهايش مثل آخر پاييز خزان بود و زرد، اما من بعد از مادرم، پشت دريچهها، درعميق سينه هاي خورشيد، قصههايش را همراه روشن ميبينم، و هرروز با روشنايي خورشيد قصه هايش را دوباره آغاز مي كنم و با خاطراتش عمرم را سپري خواهم كرد.
كسي كه در عمرش گرسنگي نكشيده باشد، كسي كه از سرما نلرزيده باشد، كسي كه شب تا سحر بي خوابي نمانده، چگونه ممكن است از سري، از گرما، از پرتو آفتاب لذت ببرد.
و اما: چه بلند است غم نداشتنت، حالا آخر پاييز و شب يلدا نزديك شد،
چه دردي خواهم كشيد در شبي كه تو نيستي آنهم در بلند ترين شب غم و هجران..؟
ني گفت كه تلخ است جهان، گفتمش اين نيست؟
ناليد كه : كه من بار شكر داشتم، اين شد.
آخرين نغمه من در آخرين روزهاي پاييز...
ماکه رقصیدیم به هر سازی زدی ای روزگار
دل به تو بستیم و آخر، دل شکستی روزگار
خوب بودم پس چرا کاتب برایم غم نوشت
کی روا باشد جوابم ،با بدی ای روزگار
فارغ التحصیل دانشگاه درد و غصه ام
بهر شاگردت عجب، سنگ تمامی روزگار
گر برای دیگران مثل بهاران سبز سبز
بهر من پاییزی و ،فصل خزانی روزگار
میکنم دل خوش به هرچیزی حسودی میکنی
مثل رهزن میزنی، بر خنده ام چنگ روزگار
چرخ گردون با دلم نامهربان باشد ولی
با همه درد و غمت بازم صبورم روزگار!
اما رفقا و دوستان عزيز، خوبان و گراميان دوست داشتني،
يه چيزي هميشه يادتون باشه،ما هيچ وقت نميدونيم،
كدام خداحافظيمون با آدماي مهم زندگيمون، آخرين خداحافظيه؟
هميشه خوب خدا حافظي كنيد.
خدايا كمكم كن تا با كنايه غبار ناراحتي
بر روابطم، و با بي حرمتي
چراغ دلي را يه خاموشي ننهم