بنام آفريدگار هستي بخش
سلام و عرض ادب خدمت هم ولايتي هاي گرامي، سلام خدمت دوستان و مرور كننده گان اين وبلاگ، سلام خدمت شما خوبان كه هميشه لطف داريد و ماندگار خواهيد ماند.
دلنوشته من براي بهترين آرامش دهنده قلب خسته و رنجورم...
روز جمعه ساعت هفت و سي دقيقه و آغاز سال 1399 در شهر تهران آغاز شد. روزي سخت و اندوهگين، همه سالها كه پاياني خوب، بد، شاد و يا غمگين داشت، به كنار سفره هفت سنين مادر ختم ميشد و آنجا آرام ميشدم، همه نوروزها را مگر دو و يا سه سال نبودم، حدود 50 سال كنار مادر، يا مقلب القلوب خواندم، شادي بود و گاهي هم كمي غمگين، اما مادر بود، سفره ساده با شور و شوقي بي نظير، هميشه براي چيدن سفره هفت سين عجله داشت، اما سالها گذشت تا اينكه تلخ ترين سال عمرم از راه رسيد، چه عجيب است: رسم روزگار، مادرم در همه سالها بهترين بهارها را برايم رقم زد، اما امسال با رفتتنش بدترين بهار زندگيام را بايد تجربه كنم، هرچند هنوز نفسهاي گرمش را احساس ميكنم، حالا چگونه بگويم سال نو مبارك، چگونه بگويم، وقتي لحظه اي سنگين پشت پنجره ديوار مرا ميخوانند. چگونه بگويم، وقتي تنهايي همچون زلزله برسرم آور ميشود. چگونه بگويم وقتي ثانيهها نبودنش را به رخم ميكشند.چگونه بگويم، وقتي اينجا همه چيز هست فقط جاي مادر خاليست،چگونه بگويم، وقتي عذاب ميكشم و با خاطرات خوب مادر ميميرم و زنده ميشوم، بچه که بودم دلم به گرفتن گوشه چادر مادرم و رفتن به بیرون خوش بود. اکنون بزرگ شدهام مادرم را میخواهم, نه برای گرفتن گوشه چادرش، میخواهمش که با گوشه چادرش اشکهایم را پاک کنم.کاش بود سرم را روی شانه هایش میگذاشتم و میبوسیدمش، وقتی بود آن قدر بزرگ نبودم، وقتی هم که رفت بزرگ نشدم، دستهایم سرد است کاش بود دستم را میگرفت، کجایی؟ میدونی دلتنگی یعنی چی؟دلتنگی یعنی این که بشینی به خاطراتت با مادرت فکرکنی، اونوقت یه لبخند بیاد رو لبت ولی چند لحظه بعد...شوری اشک های لعنتی، شیرینی اون خاطرهها رو از یادت ببرند. اگرچه دیگر مادرم نیست، ولي دلم تنگ میشود برای او، برای رزهایی که توي باغچه حياط خشکیده خواهند شد. براي حياطي كه ديگر جارو نخواهد خورد، براي پنجرهاي كه پشتش هميشه خاطره است، براي گفتن مادرم مادرم، براي گوشي تلفني كه ديگر زنگ نخواهد خورد، براي خودم، براي مادرم، براي باغچه اي که دیگر یاران دست را نخواهد دید. دلم تنگ میشود برای کوچهاي که دیگر رفت و آمد مادر درآن مرور نمي شود. و همیشه اين کوچه خالی خواهند ماند. دلم تنگ مي شود براي خودم كه ديگر مادر ندارم ، دلم تنگ مي شود براي ......؟
دعا در حق این اولاد رسوا میکنی یا نه
نمیدانم که میدانی شدم آواره و تنها
دگر اندر کجا جویم عزیزی چون تو بیهمتا
همهی شب میکنم روشن به فانوسی اتاقت را
نهان گشتی ز دید من تو در قلبم گرفتی جا
نمیدانم ز احوالم تماشا می کنی یا نه
تقدير چنين رقم خورد و ديگر چه باوركنم و يا نه؟ ديگر مادر نيست و بايد با خاطرات آن زندگي كرد. اما قول ميدهم، مادر آسمانی که به دیار ابدیت کوچ کرده و مقیم بارگاه احدیت شده، با بهترین و زیباترین جملات یاد کنم تا هم تسلای دل راه مانده ام شود و هم روح پاک و مهربان مادر آسمانی ام که منتظر همین شاخه های معرفت الهی مي باشد به يادگار بماند. مادرم بعد رفتنت ، حالم همچون دایره ای می ماند که هیچ گوشه ای برایش دنج نیست. هوای امن آغوشت دوباره به سرم زد، کجایی مادر؟! مادر که نداشته باشی، هیچکس نمیفهمه تو دنیا چی بهت میگذره... عطر مادر آسمانیام هنوز در کوچه پس کوچه های خاطرات آبادي در حال وزیدن است و از هر خاطره به خاطره ای دیگر سرک میکشد؛ چه خوش است از عمق جان خویش نفس کشیدن در این کوچه پس کوچه های زیبای خاطرات! تا این که به تمامی پر شوم از عطر مادر و خالی شوم از غصههای سنگین و سمی دلتنگی. از دست دادن مادر مانند این است که یک دوست بسیار نزدیک و وفادار را از دست بدهی، که در تمام زندگی شما را شناخته و شما را دوست داشته است. مادر یکی از گرم ترین و دلسوز ترین فرد زندگي ام بود. و از این گرمی و دلسوزی لذت بردم و به همین علت است که فوت مادر سرما را به زندگی ام ارزاني كرد. مادرم ، خاطرات تو تنها آرامش زندگی من هستند. دلم برایت تنگ شده است. تمام زندگی ام آرزو داشتم بزرگتر شوم تا بتوانم سرانجام بیرون بروم و کارهای خودم را انجام دهم. اما اکنون آرزو میکنم فقط می توانستم وقت بچه بودن را برگردانم و دوباره مادرم را بغل کنم. من بی پایان فریاد زدم درآن شب تاريك، در نيمه هاي شب كه جان مي سپردي، اما قول می دهم که با لبخند هایی که به من ياد دادی، زندگی را ادامه دهم.

و خدا در همين نزديكي هاست خدا نگهدار

این وبلاگ پر از خاطراتی است که شاید برای هر خواننده ایی جذاب و خواندنی نباشد.