بنام آفريدگار هستي كه هر چه هست از اوست...
سلام و عرض ادب خدمت دوستان و هم ولايتي هاي گرامي
پاييز با همه زيبائيهايش به انتها رسيد، حالا بايد وداع كرد با سالي پر خاطره با پاييز فراموش نشدني اش ، يه وقتهايي دلت ميخواهد يه جايي باشي كه هميشه در روياهاست، يه چيز هايي هاي داشته باشي كه محال است اما ...!
ميخواستم جاي ديگري بروم، جايي كه آسمانش رنگ ديگري باشد. آسماني به رنگ زرد عميق با ابرهايي كه نگاهشان كنم و دانه دانه آرزوهاي خودم را در قد و قامت بلند و زيبايش تماشا كنم. ميخواستم با خورشيد رفيق باشم، دستان ستارهها را بگيرم و با آنها تا درياچههاي نقرهاي خيالم پرواز كنم. به شاخههاي درختان گردو طناب ببندم و تا قلههاي بلند عشق، عاشقانه تاب بخورم.
ميخواستم جاي ديگيري بروم، جايي كه آسمانش آرامش ببارد. خورشيدش عشق و زمينش، آزادي بروياند. جايي كه بدون هراس بتوان انتخاب كرد. بدون شرمندگي عاشق بود و بدون نياز، مهر ورزيد. جايي كه بتوان با پريهاي كنار درياچه حرف زد. با پروانهها خنديد. با ماهيها شنا كرد و با گنجشكها پرواز ...
من خسته بودم از اين حوالي، ميخواستم جاي ديگري بروم، در جهان بهتري نفس بكشم، در زمان ديگري باشم. من خسته بودم از اين حوالي و اتفاقات و آدمها، من خسته بودم ...
زمستان از راه رسيد،فصل پاييز به آخرين پاييز قرن رقم خورد. اما با همه اين رفتنها يك روز هم متوجه خواهي شدكه چقدر پاييز شده و حواست نبوده، يك روز چشم باز ميكني و ميبيني همه فصلها، ماهها و روزها برايت شبيه همهاند! در پنج شنبهها همان حسي را داري كه در شنبه است! غروب دوشنبه ها برايت با غروب دلگير جمعه ها تفاوتي ندارد. بهار فقط فصل بهار است و پاييز نيز پاييز! ديگر زيبائيهاي گل تو را به وجد نميآورد، خش خش برگهاي پاييز تو را به ياد كسي نمياندازد. حالا خيلي زود متوجه خواهي شد كه زندگي را بيش از اندازه جدي گرفتهاي، و تمام تلاشها كه ميكني براي زنده ماندن است، نه زندگي كردن! از يك جا به بعد همه چيز دنيا برايت تكراري است، نه اشتياقي براي عاشق كسي شدن داري و نه انگيزه براي عاشقانه با كسي حرف زدن! انسانها لا به لاي مشكلات و سختيها بزرگ ميشوند اما بدان كه آن روز تو بزرگ نشدهاي، فقط كودك بلند پرواز درونت را كشتهاي، بزرگ شدن اينقدرها هم ترسناك نيست!
خدا در همين نزديكي هاست خدا نگهدار
این وبلاگ پر از خاطراتی است که شاید برای هر خواننده ایی جذاب و خواندنی نباشد.