شنبه هفتم تیر ۱۳۹۹ - ۳:۶ ب.ظ - ابوالفضل فراهاني -
"بنام خالق يكتا كه آرام بخش دلهاست"
جانم خيال شد، به خيال دوست
دل بيقرار گشت، به عشق وصال دوست.
هر كس به آرزوي جمال است در جهان ،
مائيم و آرزوي خيال جمال دوست !
سلام و عرض ادب خدمت همه دوستان و رفقاي گرامي، سلام خدمت هم ولايتي هاي خاطره ساز و دوست داشتني، سبد گلي ميسازم به نام سلام كه هر گل دعايي و هر برگش سلامي براي سلامتي شما خوبان و گراميان...
خيال خوابيدن ندارد دلتنگي، گره ميخورد لاي موهايم، آويزان ميشود به دامنم، تير ميكشد در قلبم و آرام سر ميخورد برگونههاي شب زده ام...
بهار با همه سرسبزيش وداع كرد، با آن همه مهرباني و صفا، باران هاي بينظير، روزهاي خنك و ... جايش را به تابستان سپرد و رفت؟ حال اين بهار رفته داغ فراقش بر سينه گرم تابستان خواهد ماند. توي اين بهار با فراق مادرم، دركنار صبح هاي خنكش كه در كوچه باغ هاي آبادي بودم درد و دل كردم، با خودم با تنهايي هايم، ...
توي اين زندگي، آدم هايي فراواني هستند كه درگوشه كنار اين شهر با هاشون هم كلام ميشوي، اما با همه شون درد و دل نميكني؟ درد و دل كردن، مثل جار زدن نقطه ضعفه. واقعيت اينه كه همه حرفا رو نميشه زد، آنهم به هر آدمي، اما هستند كساني كه تا پاي درد و دل كردن ايستاده اند، ولي خيلي سخته همه زندگي ات را مو به مو واسه يه نفر ديگه تعريف كني!چرا كه خيلي از دوستان صميمي هستند كه حتي لياقت درد و دل را ندارند.
اما....
سلام بر تابستان، فصل خوب خاطره هاي من ! نفس گرم ترا دوست دارم، بوي فراغت ميدهد، بوي نان گرم مادر و صداهاي مكرر پدر كه گوش فلك را كر ميكرد، بادهاي ملايم و لطيف بعد از ظهر مرا ياد شيطنت هاي كوچه باغ آبادي مي اندازد. ياد شوق آمدنت كه پايان درس و مشغله هاي ذهني بود. تو هر چند كه گرم و طاقت سوز باشي، من به حرمت دوران كودكي و نوجوانيام تو را دوست دارم، روزهايي كه هرگز فراموش نخواهم كرد. تو بخشنده ترين فصل سالي؟ دستانت پر از شور و شوق عشق است، پر از ميوه هاي آبدار و رنگارنگ، پر از خاطرات روزهايي خوب، و خورشيد آسمانت بي وفقه ميتابد چيزي از بهشت، كم نداري...؟ به جز ابرهايي كه بر سر اين دلهاي بيقرار باران ببارد.
اما عاشقانههاي من دربهار شكل گرفت، دربهاري كه سال هاي زيادي براي آمدنش روز شماري نمودم، اما وقتي آمد طولي نكشيد كه درد فراق مرا دگر با در خويش فرو برد. اما خدا را شاكرم كه پس از آن همه دلتنگي دگر بار لطف خداي مهربان نصيبم شد. شنيده بودم كه گاهي فرشته ها در لباس انسانها براي تسكين درد آدم هايي كه رنج و محنت را متحمل شده اند آفريده شده اند. حالا فهميدم كه خداي مهربان چقدر بخشنده و در حق بندگانش لطف مي كند.حالا مي فهم كه تنهايي فقط دور بودن از يك تن نيست؟ بلكه دور بودن و جدا ماندن از همه ي چيزي است كه ميخواهيم باشد و نيست! ميخواهيم باشيم و نيستيم!
در انتها خداحافظي ميكنم با بهار دل انگيز، با بهاري كه گل هاي عاشقي را عاشقانه بر قلب رنجورم هديه داد. من با اينكه زخمهاي زيادي بر تن دارم اما مهربانترين، عميقترين ، تنهاترين و عزيزترينها را ارزانيام كرد. خوب ميدانستم كه انتظار قشنگ است، چرا كه خدا جايي دلي را بيقرار دل بيقرارم كرد.
گفتم آباد توان ساخت دلم را ...
گفتا: حسن اين خانه همين است كه ويران ماند...
زندگي ما همين است: دزدكي زندگي ميكنيم، دزدكي كتاب ميخوانيم، دزدكي دل ميبازيم، دزدكي عاشق مي شويم، دزدكي شعر ميگوييم. و در انتها دزدكي هم ميميريم.
خدايا:
من از تمام اين دنيا يك تو را دارم، كه ميارزد به تمام نداشته هايم.
من تو را باي هرچه كه از عشق بهتر است دوست خواهم داشت!
دردا كه درد عشق تو از گفتگو گذشت
وز عمر من مپرس كه آبي به جو گذشت
هر كس نشان من از تو پرسيد همين بگو
ديوانه اي كه عاقبت از آبرو گذشت!
و خدا در همين نزديكي هاست خدا نگهدار