بنام خداي مهرباني ها،
خدايي كه عاشق شدن را در نهاد آدم ها ريشه داد،
🌷🌷🌷
سن و سالتان به جایی میرسد که دیگر چهارخانه و سه خانه بودن
پیراهن مهم نیست. چال رو گونه و خال کنار لب بی ارزش است
و اگر خوردید به ایده آل ترین ظاهر اما بلد نبود.
کی و کجا مغرور باشد، کجا تمام غرورش را زیر پایش بگذارد.
یا با کدام حرفش اخم های پیشانی تان را باز کند، کجا چه رفتاری کند.
که ذوق زده تان کند، بلد نباشد برای آینده پدر یا مادر با لیاقتی باشد،
قطعا چشمتان را نخواهد گرفت.
سن و سالتان به جایی میرسد که به تجربه میفهمید.
«فارغ از هر ظاهری، آدمهای خوش اخلاق و خوش قلب، همیشه زیباترینند»
نمیدانم چند سالتان است اما مراقب الویت ها و معیارهایتان باشید.
به یک عمر زندگی ای فکر کنید که قرار است با فردی برای همیشه
فصلهای زندگی را پا به پای هم ورق بزنید.
سیما امیرخانی
"خانه پدر و مادر"
بعد از خانه خدا،تنها خانه ای است که:
روزی ده ها بار می توانی بروی بدون دعوت
و هر بار صاحب خانه از دیدنت خوشحال و خوشحال تر می شود.
خانه ای که برای رفتن نیازی به دعوت ندارد
خانه ای که حتی خودت می توانی کلید بیندازی و وارد شوی
خانه ای که همیشه چشمانی مهربان به در دوخته تا تورا ببینند
خانه ای که یاد آور آرامش کودکانه توست
خانه ای که حضورت و نگاهت
به پدر و مادر عبادت محسوب میشود و گفتگویت با آنها ذکر الهی است.
خانه ای که اگر نروی دل صاحبخانه میگیرد و غمگین میشود.
خانه ای که قهر با آن ، قهر با خداست!
خانه ای که دو تا شمع سوخته اند تا روشنی به ما بدهند و تا وقتی سوسو میزنند،
شادی و حیات در وجودت جریان دارد. خانه ای که سفره هایش خالص و بی ریاست.
خانه ای که وقتی خوردنی آوردند اگر نخوری ناراحت و دلشکسته میشوند.
خانه ای که همه بهترین هایش با خنده و شادمانی تقدیم تو میشود.
خانه ای که .........
چقدر خانه والدین به خانه خدا شباهت دارد.
"قدر این خانه ها را بدانیم"
"قدر این فرشته های آسمانی را بدانیم"
شاید خیلی زودتر از آن که فکر کنیم
دیر می شود.
تقدیم به همه
اونایی که به این خانه عشق میورزند
ای پـــــــــــــــــیر خرابات که میخــــانه ندیدی!
ویرانه دل مــــــــــــــــاست تو ویــــرانه ندیدی!
ای رند غزل پـــوش که بر ســـــنگ سرت خورد
از دوست چه دیدی که ز بــــــــــــیگانه ندیدی؟
ای بی خبر از خـــــــانقه از خویـــــش حـذر کن
در محبس تن، شرزه ی شــــــــــــیرانه ندیدی
از دهـــــــــــــــر گذر کردی و در قعر فـــــتادی
در خانه چه دیــــــدی که به ویرانه ندیـــــدی؟
«ما خــــانه به دوشان غم سیــــــلاب نداریم»
لیکت نگهی کولی بــــــــــــــــــــیخانه ندیدی
یــــک دم به در میکده از خویـــــــش گذر کن
بر آتش مــــــــــی نشعه ی پــــــروانه ندیدی
ما میکده بر روضـــــــه ی رضـــــــوان نفروشیم
بر لعل ختن چرخش پیــــــــــــــــــــمانه ندیدی
آن دم که به مستی قدح خویش شکـــستیم
انگار تبر در دل بتــــــــــــــــــــــخانه ندیدی
«آرزو کنید ...»
آرزو کنیدکه ذوب شوید و همچون جویباری باشید که با شتاب میرود.
و برای شب آواز می خواند.
آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید.
آرزو کنید که زخم خورده فهم خود از عشق باشید.
آرزو کنید سپیده دم برخیزید و بالهای قلبتان را بگشایید
و سپاس گویید که یک روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است.
آرزو کنید که هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیاندیشید
آرزو کنید که شب هنگام با دلی حق شناس و پرسپاس به خانه بازآیید،
و به خواب روید، با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او
جبران خلیل جبران
#برگرفته از کتاب «پیامبر»
#ترجمه دکتر حسین_الهی_قمشهای






این وبلاگ پر از خاطراتی است که شاید برای هر خواننده ایی جذاب و خواندنی نباشد.