بنام خداي مهربان
سلام، وقت تون بخير و شادي ، سلامي به گرمي روزهاي خوب زندگي، سلام
خدمت رفقاي هميشگي، سلام به هم ولايتي هاي خوب و مهربان
دلم گرفته...
آخرین ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ماه رمضان ﺍﺳﺖ...
ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ آنهاﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﺪﺍﺭﻣﺸﺎﻥ ﺗﻨﮓ ﺍﺳﺖ ...
ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﻭ ﺑﻮﯼ ﺣﻠﻮﺍﯼ ﺧﯿﺮﺍﺕ …
ﯾاد ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﺭﻓﺘﻪ ...
ﻃﻌﻢ ﺗﻠﺦ ﯾﮏ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﻗﻬﻮﻩ ﻓﻮﺭﯼ …
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻻﮐﺮﺩﺍر ...
ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﻭ ﭘﺮﺳﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﯽ ﻫﺪﻑ …
ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﻭ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ …
ﺍﻧﺪﻭﻩ مرده ها …
ﮔِﺰﮔِﺰ ﮐﺮﺩﻥ ﺯﺧﻢ ﺣﻤﺎﻗﺖ ﻫﺎ …
ﺷﻮﺭﯼ ﺍﺷﮏ ﻫﺎ ...
ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻫﺎﯼ ﺯﯾﺎﺩ ﻭ ﺩﻭﺳﺖ
ﻧﺪﺍﺷﺘﻦ ﻫﺎی ﺯﯾﺎﺩ ﻭ ﭘﺎ ﺩﺭ ﻫﻮﺍ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻣﯿﺎن این همه ﺧﺎﻃﺮﻩ ...
ياد قول هاي داده شده و عمل نشده،
حرف هاي درد دل مانده و رسوب كرده،
و باز ناله باز غم باز دلتنگي،
يادكنيم از دلشدگان و آنهايي كه روزهاي زياد باهاشون خاطره داريم پدران
و مادراني كه وقتي كنارشان مي ايستاديم، باهاشون حرف مي زديم،انرژي
مي گرفتيم، كنارشون احساس آرامش ميكرديم، تكيه گاه مون بودند.وقتي
ميگفتم بابا و جواب ميداد جانم، آنوقت بزرگ مي شديم و احساس ميكرديم
ديگر هيچ غصه اي نداريم،براي باباهاي خوبان، مادران زحمت كش كه در
كنارمون نيستند دعا كنيم و براي شادي روحشان بخوانيم يك حمد،
سه سوره و پنج صلوات
هر صبح گنجشكي، لب ايوان خانه سر ميدهد.
آوازهايي شادامانه، جان مايه ي آواز او آزادي اوست،
كسي با سكوتش مرا تا بيابان بي انتهاي جنون برد
كسي با نگاهش مرا تا درندشت درياي خون برد
من هميشه هرجا كه رفتم و دلم چيزي خواست با خودم عقلم را همراهي كردم،
كه نكند روح و روانم در در رودخانه عشق رها سازم، نكند دلي را برهم زنم و نگاهي
را غمگين سازم، ولي هميشه عاشقانه زندگي كردم و دوست داشتن را تجربه كردم
برايم مهم بوده با كساني كه زندگي كردم و در كنارشون بزرگ شدم حالا كم تجربگي
و بي خيال شوم، استاد هوشنگ ابتهاج يك شعر زيبايي دارد. كه من در كلاس فارسي
در رشته ارتباطات كه كلاس داشتم موضوع شعرم بود كه استاد بيرانود خاطر همين
تحسينم كرد و در كلاس با اين تجزيه و تحيلي شعر بزرگ شدم، يادش بخير:
اين شعر ماندگار:
نگاهت میكنم خاموش و خاموشی زبان دارد
زبانِ عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد
چه خواهشها در این خاموشیِ گویاست، نشنیدی؟
تو هم چیزی بگو، چشم و دلت گوش و زبان دارد
بیا تا آنچه از دل میرسد بر دیده بنشانیم
زبانبازی به حرف و صوت، معنی را زیان دارد
چو هم پرواز خورشیدی مكن از سوختن پروا
كه جفتِ جانِ ما در باغِ آتش آشیان دارد
الا ای آتشین پیكر بر آی از خاک و خاكستر
خوشا آن مرغِ بالاپر كه بالِ كهكشان دارد
زمان فرسود دیدم هرچه از عهدِ ازل دیدم
زهی این عشقِ عاشقكش كه عهدِ بی زمان دارد
ببین داسِ بلا ای دل مشو زین داستان غافل
كه دستِ غارتِ باغ است و قصدِ ارغوان دارد
درونها شرحه شرحهست از دم و داغ جدایی ها
بیا از بانگِ نی بشنو كه شرحی خون فشان دارد
دهانِ سایه میبندند و باز از عشوه عشقت
خروشِ جانِ او آوازه در گوشِ جهان دارد
#استاد_هوشنگ_ابتهاج
البته زندگي انسانها هميشه متفاوت بوده، من عقيده دارم انسانهاي عاشق
هميشه برايشان حرف و حديث بوده و البته فرقي هم نمي كند. چرا كه عشق
مظهر زندگي مي باشد. وقتي تجربه نكرده باشي هيچگاه نمي تواني در مورد
آن اظهار نظر كنيد، يادمان باشد وقتي راه نمي روي هرگز زمين هم
نميخوري،اين زمين نخوردن محصول سكون است و نه مهارت،
يا وقتي تصميم نمي گيري 💛 و كاري انجام نمي دهد مسلما اشتباه هم
نميكني اين اشتباه نكردن محصول انعال است نه انتخاب، خوب بودن به
اين معنا و مفهوم نيست كه درهاي تجربه را بر خود ببندي و فقط پرهيز كني،
خوب بودن در انتخاب هاي صحيح ماست كه معنا پيدا مي كند
وقتي شما عاشق مي شوي فصول را بهتر مي فهمي،
رنگ زرد و قهوه اي برگ ها را از هم تميز مي كني و در كوچه ها
و يا طبيعت زيبا كه قدم مي زني احساس مي كني كه خداوند چه
لطفي را ارزاني كرده كه در جمع مردم عام با نگاه تمسخر آميز ديده مي شويد.
وشعر معروف و بي نظير اخوان:
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت که بماند یک جا ...
به کجا ؟
معلوم است ، به در خانه تو !
دل من عادت داشت که بماند آن جا
پشت یک پرده توری، که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...
دل من ساکن دیوار و دری که تو هر روز از آن می گذری
دل من ساکن دستان تو بود ...
دل من گوشه یک باغچه بود که تو هر روز به آن می نگری
راستی دل من را دیدی ؟
آن را گم کردم .. ؟!
مهدی_اخوان_ثالث
و خدا در همين نزديكي هاست خدا نگهدارتون تا بعد
این وبلاگ پر از خاطراتی است که شاید برای هر خواننده ایی جذاب و خواندنی نباشد.