"بنام آنكه بهترين ها را هميشه ميخواهد. بنام خداي مهربان "
سلام و عرض ادب خدمت همه دوستان و خاطره سازان گرامي، سلام خدمت هم ولايتي عزيز و دوست داشتني.
اولين قسمت از خاطرات روزهاي ماندگار از كتاب حاصل عم و عشق تقديم شما خاطره سازان:
آبادي من روستاي خلت آباد منطقه فراهان از توابع استان مركزي.
آبادي..............
آبادي كوچكي سراغ دارم كه فرسنگها دور است.كوچههايش خاكي، اما چشمهاي زلال دارد مردمان ساده و مهربان، اما همه زحمت كش و رنج ديده، سپيده زيبايش با آواز خروسها آمدن صبح را مژده ميدهند. خورشيدي دارد كه با طلوعاش مهرباني را ارزاني ميكند و آرام چهره شب را كنار ميزند. غروبهايش با آمدن گوسفندان از چرا و آواز كلاغها به شب ميرسد. شبهايش با آسمان پراز ستاره و مهتاب زيبايش با فرياد سكوت به صبح ميرسد. آبادي كوچكي سراغ دارم كه زياد هم دور نيست همسايه مهتاب، زير سقف پر از ستاره، توي اطاق مهرباني آنجا آبادي اجدادي من است.توي همان اطاق مهربانيها زير همان سقف پر از ستارهها خانهايبا سقف چوبي كه همسايه مهتاب است پر از مهرباني و صفا، سفرههايش ساده قصههاي پدر بزرگ و مادر بزرگ دسر شبهايش است، آنجا در انتهاي آبادي كوچه ايست بن بست انتهاي كوچه درب چوبي كلومي است آنجا عشق است، مادر است، خاطرات است، روزهاي جواني و يادهايش، آنجا پدر بزرگي بود، مادر بزرگي بود، پدري مهربان بود...آبادي كوچكي سراغ دارم كه فرسنگها دور است...
آبادي عشق من است ...؟
سلام بر روستاي كوچك و خاطراتش، كوچه باغها و ديوارهاي كاهگلياش، درختان بيد و صنوبرهاي صبور كه سالهاي زيادي كلاغها را در آغوش گرمشان جاي دادند. سلام به همه مردان زحمت كش و ساده دل، و همه زنان شجاع كه دوشادوش مردان مشغول كار وتلاشند! سلام به همه آنهايي كه براي سربلندي و آبادي روستا تلاش كردند. سلامي به گرمي خورشيد، سلامي به درخشندگي آفتاب تابان، به بلندي كهكشانها، به زيبايي ماه و ستارگان پر فروغ در شبهاي ظلماني و آسمان رفاقت و دوستي، سلامي به شيريني خواب و به گوارايي آب، سلامي كه ياد آور خاطرههاست، سلامي از يك دوست، هم ولايتي، يك عاشق خسته دل و شكسته قلب! درود به روان پاك همه هم ولايتيها كه سالهاي زيادي در لابلاي خروارها خاك خوابيدهاند. همانهايي كه درساخت مسجد، مدرسه، آبادي و سرافرازي روستا سالهاي زياد عمرشان را وقف كردنند. اي روستاي كوچك من كه همه وجود من در كوچه باغها، دشتها و صحراي تو شكل گرفت.! اي مهربان وقتي خورشيد ديوارهاي كاهگليات را نوازش ميكرد مردان خسته و زحمت كش دركنار گرمي تو گرم و در زير سايه درختان خنك ميشدند. غروب كه ميشد كوچه از صداي پاي آخرين پرتو تهي ميشود. و با كوله باري از غم به مرز تو ميرسد. و تو را با تمامي خاطرات گذشته در ميان كوچههاي ساكت تنها ميگذارد. افسوس كه دست تقدير راهمان را تغيير داد. آرامش وآسايش را از ما گرفت تجملات را جايگزين كردكه بايد تاسف خورد گريه كناي واغصه شكوفايي، من بايد بروم تا با غم غريبي خويش، غم غربت را از جدائيهاي دل عاشقانه بزدايم. بقول دوستي: زندگي هميشه بهار نيست .گاهي ابر خزان بر آن سايه مرگ ميافكند و دست غمدار طبيعت بهترين و با وفاترين دوستان و ياران را از هم جدا ميكند.( ادامه قسمت دوم دو هفته ديگر...)
از دوست بيادگار دردي دارم كان درد بصد هزار درمان ندمش
خدا در همين نزديكي هاست خدا نگهدار
این وبلاگ پر از خاطراتی است که شاید برای هر خواننده ایی جذاب و خواندنی نباشد.